شب نوشته ها
مازيار
زن نیمه شب از خواب بیدار میشود و میبیند که شوهرش در رختخواب نیست، به دنبال او به طبقه ی پایین میرود می بیند شوهرش در آشپزخانه نشسته و به دیوار زل زده و در فکری عمیق فرو رفته است . زن او را دید که اشکهایش را پاک میکرد .زن در حالی که داخل آشپزخانه میشد آرام زمزمه کرد : چی شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟ شوهرش می گوید : هیچی فقط اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات میکردیم، یادته؟ زن که حسابی تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشمهایش پر از اشک شد و گفت: آره یادمه.. شوهرش به سختی گفت: یادته که پدرت ما رو وقتی که رو صندلی عقب ماشین بودیم پیدا کرد؟ زن گفت : آره یادمه . مرد گفت :یادته وقتی پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت که یا با دختر من ازدواج می کنی یا ۲۰ سال میفرستمت زندان ؟! زن گفت : آره اونم یادمه.. مرد آهی میکشد و میگوید: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم هنگامی که بودا متولد شد ستاره شناسان به پدرش گفتند كه روزي پسرشان يا يك پادشاه بزرگ خواهد شد و يا راهبي بزرگ. بنابراين پدرش ترتيبي داد كه او هرگز احساس اندوه نكند و به فكر ترك دنيا نيفتد. او برايش قصري ساخت با تمام تزيينات و هنرها و صنايع آن زمان با انواع وسايل رفاه و باغ ها و.... دستور داد كه بودا هرگز نبايد گلي پژمرده ببيند، تا به فكرش نرسد كه گل ها مي توانند بميرند و اين پرسش که آيا من نيز خواهم مرد؟ در ذهنش خطورکند. فقط افراد جوان مي توانستند در اطراف او باشند، مردمان سالخورده حق ورود نداشتند، زيرا شايد بودا به اين فكر بيفتد كه انسان پير مي شود و لاجزم او نیز پیر خواهد شد. پدر بودا سخت كوشيد تا اين ژرف نگری در درون بودا اتفاق نيفتد تا مبادا پژمردگی ، پیری و مرگی که برای همه هست ، بودا را نیز به فکر وادارد. ولي بااين وجود اتفاق دیگری افتاد : روزي بودا از كاخش بيرون رفت و پيرمردي را ديد كه در خيابان راه مي رفت. از خدمتكارش پرسيد: براي اين مرد چه اتفاقي افتاده؟ آيا ديگران هم چنين مي شوند؟ خدمتكار گفت: همه بايد روزي اينگونه پير شوند. بودا بي درنگ پرسيد، من هم؟ او گفت : هيچ كس مستثنا نيست. بودا دستور داد که او را به کاخ برگردانند و با خویش گفت: حالا مي فهمم كه من نيز مي توانم پير شوم. خدمتكار بودا گفت:ولي ما براي شركت در جشن مي رويم. تمام مردم در انتظار ما هستند. بودا گفت : ميلي به رفتن ندارم. آنها قدری آن سوی تر به يك مراسم تشييع جنازه رسيدند. بودا پرسيد: اين چيست؟ اين مردم چه مي كنند؟ آن چيست كه بر شانه هايشان حمل مي كنند؟ خدمتكار پاسخ داد : آن مرد مرده است و اين مردم او را مي برند تا بسوزانند. بودا گفت : مردن چيست؟ او براي نخستين بار دانست كه مردم مي ميرند. بودا گفت: حالا ديگر ميلي به رفتن ندارم، مرا فوراً بازگردان! اين آن مرد نيست كه مرده است ، بلكه این منم که مرده ام. وقتی به دنیا آمدم مادرم ۲۸ برابر من عمر کرده بود. دو سال بعد او سی ساله بود و من دو ساله، یعنی پانزده برابر من سن داشت. سه سال بعدتر، او سی و پنج ساله شد و من پنج ساله، یعنی فقط هفت برابر من سن داشت. حالا من سی و دو ساله ام و او تقریبا دو برابر من سن دارد. می ترسم کم کم سنم از مادرم هم بیشتر بشود و هنوز شوهر گیرم نیامده باشد.! یکی از دوستان وبلاگیم که بانوی باکمالاتی است و اکنون به سالهای ترشیدگی قدم گذاشته ازمن خواست این پست را بنویسم تا به گوش مسئولان برسد بلکه مشکل ایشان نیز به زودی زود حل گردد. ![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


