تبليغاتX
شب نوشته ها

شب نوشته ها
قالب وبلاگ

مردی با چاقو وارد مسجد شد و گفت : بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
حسین و سعید و ندا و شکلاتی و سید سامان و مهتاب و بقیه  با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره مازی از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم.


آن مرد به مازی نگاهی کرد و گفت با من بیا ، مازی بدنبال او براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، مرد با اشاره به گله گوسفندان به مازی گفت که می خواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا تقسیم کند و به کمک احتیاج دارد .

 مازی و آن مرد مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی مازی خسته شد و به آن مرد گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.

مرد با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟

افراد حاضر در مسجد که گمان کردند او  مازی را به قتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد که حجت الاسلام سید سامان نام داشت دوختند، سید سامان رو به جمعیت کرد و گفت :

چرا نگاه می کنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمی شود !!!

پی نوشت :  پیش نماز یادشده فعلا رفته تجدید وضو!!!

[ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ ] [ مازیار ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

اون گوشه از قلبم ،
که مال هیچکس نیست،
کِی با تو آروم شد؟
اصلا مشخص نیست.
تحمل می کنم بی تو به هر سختی
به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی
نوشته های پیشین
بایگانی نوشته ها
ردپای دوست